تبليغاتX
سینما صفا......... اثر طبع تهماسب صلح جو

سینما صفا......... اثر طبع تهماسب صلح جو

 

                                    دروغ شيرين و صفـاي گنج قارون

شيرين، دختر يكي‌يك‌دانة زرپرست، ميليونر معروف، براي اين‌كه از دست خواستگار سمج و شوهر زوركي و استبداد پدر سرمايه‌دار خلاص شود، به دروغ مي‌گويد: «من عاشق پسر قارونم» اين دروغ شيرين، اصلي‌ترين محرك قصه و درام گنج قارون است كه از پي آن، رفته رفته حقيقت چهره نشان مي‌دهد و بازي سرنوشت را آشكار مي‌كند و... سرانجام حق به حق‌دار مي‌رسد و زندگي رنگ اميد مي‌گيرد.

پرسش اين است كه چرا گنج قارون آن همه محبوب مردم بود و به پديده‌اي جريان‌ساز بدل شد؟ راستش اصلاً نمي‌خواهم يعني نمي‌توانم براي پيداكردن پاسخ، سراغ تعبيرهاي عالمانه بروم و پاي سياست و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي و غيره را وسط بكشم و آخر كار نتيجه بگيرم كه فيلم دل‌خوش‌كنكي بيش نبود و براي فريفتن مردم محروم در باغ سبز نشان مي‌داد. چون هنوز هم با اشتياق به تماشايش مي‌نشينم. هر وقت از بد عهدي ايام دلگير شوم به گنج قارون پناه مي‌برم. ساعتي در قلمرو خيال‌انگيزش پرسه مي‌زنم. حالم جا مي‌آيد دوباره به روزمرگي برمي‌گردم. تا به حال با هيچ فيلمي اين‌چنين همدل و همراه نبوده‌ام!

زماني كه گنج قارون به نمايش درآمد، سيزده، چهارده سال داشتم. تازه سوداي سينما به سرم افتاده بود و جاذبة نور و تصوير و پردة سينما كيفورم مي‌كرد. بار اول كه گنج قارون را ديدم، حسابي سرمست و مبهوت شدم. از سينما تهران، سر چهارراه نادري تا محلةمان –همان عباس‌آباد باغ اناري- پياده رفتم. نفهميدم كي به خانه رسيدم! شايد ديگر تماشاگران فيلم هم حال مرا داشتند. اما گوهرشناسان هنر، گنج قارون را فيلم‌فارسي مبتذل و آبگوشتي و ساززن ضربي مي‌دانستند. روشنفكران آرمان‌خواه فيلم را فريب توده‌ها و تبليغ آشتي طبقاتي تلقي مي‌كردند و سازش‌كاري سياسي در آن مي‌ديدند. با همة اين حرف‌ها، گنج قارون، هفته‌ها و ماه‌ها روي پرده ماند و ميليون‌ها تماشاگر به تماشايش رفتند.

من كه سينما را خيلي جدي گرفته بودم و در دنياي خيال خودم براي آينده نقشه مي‌كشيدم و «ستارة سينما» و «فيلم هنر» مي‌خواندم و دوست داشتم روزي، روزگاري در سينما سري تو سرها درآورم، نمي‌دانستم. بين علاقه‌ام به گنج قارون و حرف‌هاي صاحب‌نظران فرهيخته كدام را انتخاب كنم؟! آن‌قدر گفتند و نوشتند و بر سر فيلم زندند تا بالاخره باورم شد. گنج قارون الكي گل‌كرده است و... رفتم سراغ فيلم‌هاي هنري!

حدود بيست‌سال بعد كه خودم را سينماشناس كارآزموده‌اي به حساب مي‌آوردم و مثلاً فوت و فن درك فيلم را مي‌دانستم، در سال‌هايي كه تازه ويديو به بازار آمده بود و مي‌شد فيلم‌ها را كنج خانه ديد. مجالي دست داد تا دوباره گنج قارون را ببينم. ديدم، باز همان اتفاق عهد نوجواني افتاد. فيلم مرا به قلمرو خيال‌انگيز آرزوها برد و از آن پس، تماشاي گنج قارون بارها تكرار شد تا امروز، حالا ديگر براي من نه‌تنها فيلم‌فارسي و مبتذل و آبگوشتي نيست بلكه اثري ماندگار و ارزشمند و مثالي‌ترين ملودرام ايراني است كه مي‌تواند بي هيچ ادا و اصولي قصه‌اش را ساده و سرراست روايت كند. آدم‌هاي خوب و بد ماجراها را درست بشناساند و تماشاگرانش را با فراز و نشيب حوادث درگير كند و درنهايت پيام انساني‌اش را بباوراند. ساختار ساده و بي‌تكلف فيلم با سادگي دنياي قهرمانانش تناسب دارد. دوربين فيلمبرداري از همان زاويه‌اي حوادث را نشان مي‌دهد كه آدم‌هاي قصه به زندگي نگاه مي‌كنند. در دنياي گنج قارون رمز و رازي نمي‌بينيم كه از درك آن عاجز باشيم.

آدم‌هاي خوب و بد ماجراها، چندان داراي پيچيدگي‌هاي روان‌شناسانه نيستند. درواقع تيپ‌هاي نمايشي‌اند كه بيش‌تر خصلت‌ها و سرشت‌هاي اخلاقي را نمايش مي‌دهند و معناي حضورشان براي هر تماشاگري دست‌يافتني و باورپذير است؛ قارون فروافتاده از اريكة قدرت و ثروت، پشيمان و سرخورده، در پي جبران خطاهاي گذشتة‌ خويش است. علي بي‌غم، رند و جوانمرد و مغرور، جهان و كار جهان را هيچ در هيچ مي‌داند. شيرين؛ دختري جسور است كه ارزش‌ها اشرافي طبقه‌اش را به بازي مي‌گيرد. حسن جغجغه پيرمردي قناعت‌پيشه و دل‌خوش و اميدوار و نه‌نه‌علي، مادري صبور و فداكار و زحمتكش هستند و... آدم بد قصه، فرامرز، آزمند و تبهكار، مي‌خواهد قارون ديگري باشد و زرپرست و همسرش، شيفتة زرق و برق اشرافيت، جز پول و ثروت عيار ديگري براي سنجيدن ارزش‌ها ندارند. همتاي چنين آدم‌هايي را كمابيش در متون ادبي فرهنگ ملي و افسانه‌ها و قصه‌هاي مردم مي‌توان يافت.

گنج قارون حديث آرزومندي است. قهرمانان قصه همه آرزومندند. آرزو پير و جوان و دارا و ندار نمي‌شناسد. قارون در آرزوي پيداكردن پسر گمشده‌اش حسرت مي‌خورد. علي بي‌غم دلش مي‌خواهد پدرش او را بامحبت «پسرم» صدا بزند. شيرين در آرزوي عشق بي‌شائبه به معشوق خيالي پناه مي‌برد و... دست سرنوشت اين آرزومندان را به هم مي‌رساند تا آرزويشان برآورده شود. قارون پسرش را پيدا مي‌كند، شيرين به پسر قارون مي‌رسد و علي بي‌غم از پدرش مي شنود كه بگويد: «پسرم»!

نقش در نقش، بازي در بازي و نمايش در نمايش، شيوه‌اي است كه درام گنج قارون را با حال و هواي فانتزي همراه مي‌كند. چهرة عبوس و زندگي يك‌نواخت و دلگير قارون بزرگ در بارگاه مجلل‌اش زماني از حس سرخوشي و نشاط آكنده مي‌شود كه او نقش واقعي‌اش را دور مي‌اندازد و در قامت نقش مجازي اسمال بي‌كله، زندگي ديگري پيش مي‌گيرد، مي‌خندد و مي‌رقصد و رها از قيد و بند اشرافيت، راحت و آسوده نفس مي‌كشد و همو طرح يك نمايش ماجراجويانه را پي‌مي‌ريزد و از علي بي‌غم مي‌خواهد تا در نقش پسر قارون ظاهر شود: « هيچ‌كس مثل تو لايق نيست پسر قارون بشه. بذار قارون به دروغ هم كه شده، براي يك‌مدت كوتاهي پسر داشته باشه. تو بشو پسر قارون»! اين حرف را از چه كسي مي‌شنويم؟ اسمال بي‌كله يا قارون آرزومند؟ به هر حال نمايش شروع مي‌شود. همراه بازيگران؛ علي بي‌غم در نقش پسر قارون، حسن جغجغه در نقش مترجم و اسمال بي‌كله در نقش راننده و محافظ مخصوص به قلمرو فانتزي مي‌رويم. كارگرداني اين نمايش في‌البداهه را اسمال بي‌كله بر عهده دارد. از دور و نزديك صحنه‌هاي نمايش را مي‌پايد، كارها را جفت و جور مي‌كند و حوادث را صحنه به صحنه پيش مي‌برد. ابتكار عمل دست اوست. چون مي‌خواهد، قارون به آرزوي ديرينه‌اش برسد، حتي اگر «به دروغ هم شده براي مدت كوتاهي پسر داشته باشد». بي‌اختيار به ياد دروغ شيرين مي‌افتم. آيا آرزوهاي ما، دروغ‌هايي نيستند كه به خودمان مي‌گوييم؟!

نمايش پسر قارون يك كمدي موقعيت است كه از سنت نمايشي تخته‌حوضي هم مايه مي‌گيرد. گفت‌وگوي جفنگ بين پسر قارون و زرپرست در هتل هيلتون نمونة مثال‌زدني گرته‌برداري از نمايش تخته‌حوضي است. نمايش كمدي پسر قارون زماني به پايان مي‌رسد كه اسمال بي‌كله بازي در نقش مجازي‌اش را رها مي‌كند و به نقش واقعي خود؛ يعني قارون بزرگ برمي‌گردد. لحظه‌اي كه قارون پسرش را به آغوش مي‌كشد. كمدي به مرز تراژدي مي‌رسد. بزرگان دنياي نمايش گفته‌اند: كمدي و تراژدي دو روي يك سكه هستند. اين دوگانگي يك‌پارچه را در چند نماي تأثيرگذار مي‌بينيم. قارون اشك مي‌ريزد و علي بي‌غم مي‌خندد. يكي بر بازي سرنوشت مي‌گريد و ديگري از بازي زيركانة رفيق‌اش به وجد مي‌آيد. اما بازي تمام شده است. فصل ديگري از قصة قارون و پسرش آغاز مي‌شود. اين‌بار واقعيت چهرة دل‌گير خود را دوباره نشان مي‌دهد. زندگي رنگ غم مي‌گيرد.

گنج قارون يك فيلم واقعگرا نيست. برخي اتفاق‌هايش با منطق دودوتا چهارتا نمي‌خواند. اما حكايت واقعيت‌هاست. قارون‌ها، علي بي‌غم‌ها، زرپرست‌ها، شيرين‌ها، حسن جغجغه‌ها، نه‌نه‌علي‌ها و... فرامرزها با دار و دستة اوباش، هميشه بوده‌اند و هم‌چنان هستند. اما چگونگي حضورشان در دنياي درام گنج قارون خيال‌پردازانه است و با حال و هواي خيال‌انگيز فيلم تناسب دارد. همين تناسب واقعيت با خيال، منطق حوادث و روابط و كشمكش‌ها را رقم مي‌زند. آن‌چه در دنياي اثر اتفاق مي‌افتد فقط با معيار خيال مي‌تواند پذيرفتني باشد. قهرماني هم‌چون علي بي‌غم، ايده‌آل ذهنيتي آرزومند است. جواني برومند، خوش‌رو، شريف، شجاع، جسور، فداكار و بي‌اعتنا به زرق و برق دنيا كه به پشتوانة مناعت‌طبع‌اش از بركت بازوي خود نان مي‌خورد تا پيش هيچ قدرتي سر خم نكند. زورمندان و سرمايه‌داران را به سخره مي‌گيرد، به بيچارگان در هر حال مدد مي‌رساند. مي‌گويد: «آدم خوشبخت كسي است كه بدبختي‌هاي گذشته‌اش را از ياد نبرد». خيام‌وار شادخواري مي‌كند. براي او زندگي دل‌خوش مي‌خواهد و تن سالم. مي‌خندد و مي‌خنداند، هرچند ته دلش غمي سنگين دارد. جايي دردمندانه به مادرش مي‌گويد: «همه به من علي بي‌غم ميگن اما خبر از اون ته دلم ندارند كه يه دنيا غم توشه...» اين قهرمان با منش افسانه‌اي تبلور آرزوهاي مردمي است كه در تنگناي محروميت‌ها و بي‌عدالتي‌ها گرفتار آمده‌اند و گريزگاهي جز پناه بردن به قلمرو خيال نمي‌شناسند. روزگاري كه گنج قارون نمايش داده شد، دو سال از سركوب جنبش 15 خرداد و دوازده سال از كودتاي 28 مرداد مي‌گذشت. فضاي تهديدآميز حاكم بر جامعة آن سال‌ها، شعارهاي آزادي‌خواهانه و عدالت‌طلبانة سياسي را بي‌ثمر وانمود مي‌كرد. در چنين شرايطي، علي بي‌غم روي پردة سينما از رِندي و آزادگي مي‌گفت و پوشالي بودن اقتدار قارون‌ها و زرپرست‌ها را بشارت مي‌داد. حرف و حضورش بر دل مردم نشست و راه و رسم‌اش الگوي نسل جوان شد. به ياد مي‌آورم جوان‌هايي را كه خود را همچون او مي‌آراستند. زحمتكشان طبقة فرودست جامعه، با غرور و سرفراز در خيابان‌ها راه مي‌رفتند و بر زرق‌وبرق زندگي توانگران غبطه نمي‌خوردند.

زماني زنده‌ياد احمد شاملو سرود: «دريغا كه فقر چه آسان احتضار فضيلت است»،  اما علي بي‌غم فضيلت را فراتر از آن مي‌داند كه فقر ماية احتضارش شود. مي‌توان فقير و بافضيلت بود. او مي‌گويد: «پول و ثروت خوشبختي نمي‌آورد.» اين حرف پيش‌تر نيز در فيلم‌هاي سيامك ياسمي ـ كارگردان گنج قارون ـ بارها تكرار شده است. سيامك ياسمي، فرزند دكتر رشيد ياسمي، استاد صاحب‌نام ادبيات فارسي بود. نياكانش در كرمانشاه مقام و منزلتي خاص داشتند. بنا به اعتبار آثارش، او خلق‌وخو و راه و رسم اشراف و نوكيسه‌هاي تازه به دوران رسيدة زمانة خود را مي‌شناخت. در فيلم‌هايش اين طبقه را به باد تمسخر و انتقاد مي‌گرفت و ميان فرودستان جامعه فضيلتي مي‌ديد كه اشراف از آن بهره نداشتند. اين طرز نگاه به جايگاه طبقات اجتماعي خوشايند پسند عامة مردم بود كه با گنج قارون به اوج رسيد و پديده‌اي شد. پس از موفقيت بي‌مانند اين فيلم، خيلي ها خواستند آن را سرمشق و الگوي كار قرار دهند و همتايش را بسازند و ساختند. موج تقليد به راه افتاد و سال‌ها ادامه يافت اما هيچ‌يك گنج قارون نشد. حتي سيامك ياسمي هم نتوانست شاهكارش را تكرار كند. گنج قارون در تاريخ سينماي ايران يگانه ماند.

زنده‌ياد محمدعلي فردين با ايفاي نقش علي بي‌غم، بلندترين قلة شهرت و محبوبيت را فتح كرد. او با قامت مردانه،‌ چهرة مهربان و دوست‌داشتني و خندة دلنشين‌اش، انگار براي همين نقش آفريده شده بود. مردم كه فردين را در نقش علي بي‌غم شناختند، ديگر در نقش ديگري باورش نمي‌كردند. بي‌ترديد حضور اين بازيگر با آن نرمش چشمگير در ايفاي نقش در نقش، علي بي‌غم را ماندگار كرد. سهم فردين در موفقيت گنج قارون انكارناپذير است.

برخي جاذبة فريبندة رقص و آواز را دليل اصلي موفقيت اين فيلم مي‌دانستند و نكته‌اي فراتر از سرگرمي سخيف و پيش‌پاافتاده در آن نمي‌ديدند. با اين پندار، ارزش حضور فردين به‌عنوان بازيگري خوش‌ذوق و توانا و حرف و پيام فيلمي چون گنج قارون ناشناخته ماند. با اين نگرش، فيلم‌هاي بي‌شماري ساخته شدند و به نمايش درآمدند، چه‌بسا، كمابيش پرفروش هم بودند اما گذشت زمان خيلي زود خاطرةشان را محو كرد، در حالي كه گنج قارون هنوز هم ـ جدا از جاذبة رقص و آواز ـ مي‌تواند، انبوه تماشاگران را تحت‌تأثير قرار دهد، زيرا بيش از آن‌كه بخواهد فقط با ترفندهاي پوشالي تماشاگرانش را به هيجان بياورد. با مردم دربارة آرزويي شورانگيز، هرچند دست‌نيافتني حرف مي‌زند. اين كه روزي شر و پليدي از ميان برود و دارا و ندار، زورمند و ناتوان كنار هم سر يك سفره بنشينند و با هم صفا كنند. رگ و ريشة اين «آرزوي دست‌نيافتني» را در قصه‌ها و افسانه‌هاي عاميانه مثل ماه‌پيشوني خودمان و سيندرلاي فرنگي‌ها مي‌توان يافت.

وقتي قصة گنج قارون شروع مي‌شود، «پزشكان از معالجة قارون ثروتمند معروف نااميد شده‌اند. روزنامة اطلاعات خبر بيماري‌مرگ‌بار او را با تيتر درشت اعلام مي‌كند؛ «قارون ثروتمند مشهور در آستانة مرگ». بعد قارون را مي‌بينيم؛ دلزده از تجمل اشرافيت و خسته و مأيوس و تنها، بي‌زن و فرزند، در انتظار مرگ است. اما بازي سرنوشت، نقش ديگري برايش رقم مي‌زند و... آخر قصه، او ديگر قارون نيست. خودش مي‌گويد: «قارون مرد،‌ من اسمال بي‌كله هستم» مرگ مجازي قارون كنايه‌اي است بر اين‌كه قارون‌ها ماندني نيستند. اقتدارشان دوامي ندارد. دير يا زود فرو مي‌ريزند و تماشاي فروريختن‌شان براي مردم لذت‌بخش است.

سال‌هاست بيش‌تر گنج قاروني‌ها مرده‌اند: فردين/ علي بي‌غم. آرمان/ قارون. ظهوري/ حسن جغجغه. حالتي/ پيشكار قارون. ماروتيان/ زرپرست و... سيامك ياسمي (كارگردان و تهيه‌كننده)، احمد شيرازي (فيلمبردار)، ابراهيم زماني آشتياني (نويسندة فيلمنامه)... آن‌ها هم كه مانده‌اند، در گنج انزوا روزگار مي‌گذرانند. سينمايي كه در آن نخستين‌بار گنج قارون را ديدم، همان سال‌ها آتش گرفت و سوخت و جايش را به بازار كويتي‌ها داد.

منش و مرام علي بي‌غم كه مي‌گفت: «بايد به بيچاره‌ها كمك كرد» كم‌كم رنگ مي‌بازد. يك‌بار شاهد بودم در مترو جواني بلند شد تا جايش را به پيرمردي بدهد، دوستش او را دوباره نشاند و گفت: «بشين بابا فردين‌بازي درنيار»! خب، زمانه عوض شده، شعار «پول و ثروت خوشبختي نمي‌آره» خيلي‌ها را به خنده وامي‌دارد. دور، دور كساني است كه مي‌گويند: «پول بده رو سبيل شاه نقاره بزن»!

اما من هنوز گنج قارون را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

توسري خوردن مـردهـاي باصفـا از زن‌هـاي بي‌وفـا

 

جشنوارة فجـر با همة عيب و ايرادهايش يك حسن بزرگ و انكارناپذير دارد. اين‌كه فرصتي فراهم مي‌آورد تا آثار برگزيدة فيلم‌سازان‌مان را كنار هم ببينيم، با هم مقايسه كنيم و به سياق نگرة مؤلـف (!) مشتركات‌شان را بسنجيم و نتيجه بگيريم كه بر چه مسيري پيش مي‌رود. اين مشتركات هرسال به شكلي خود را در فيلم‌هاي جوراجور به رخ مي‌كشند و گرچه آن فيلم‌ها هر يك حرف و حديث خاصي براي گفتن دارند اما اين مشتركات پيام ديگري ارائه مي‌دهند و ذهن ما را به فصلي از واقعيت مشغول مي‌كنند كه در پس پنهان زندگي به روايت سينما جاري است. از اين منظر برخي فيلم‌هاي امسال جشنواره نشان دهندة فصل توسري خوردن مردها از زن‌هاست. انگار عصر مرد سالاري سينما رو به زوال مي‌رود. حالا بايد حواس‌مان به زن‌هاي قلـدر و يكـه بزن باشد كه اول با ناز و كرشمه و ادا و اطوار زنانه پيش مي‌آيند و دلبري مي‌كنند و ... بعد سر يك فرصت طلايي چنان توسري و سيلي بر سر و روي مرد مي‌كوبند كه برق از چشمش بپرد و حساب كار دستش بيايد و بداند «آن سبـو بشكست و آن پيمانه ريخت!»

شايد الان با اين توصيف مختصر ياد تسويه حساب تهمينه ميلاني و انتقام‌جويي زنان مرد ستيزش افتاده باشيد كه البته جاي خود دارد و شلتاق كردن زن‌ها در اين فيلم چشم‌گيرتر و به ياد ماندني تر است، اما قضيه به اين نمونه ختم نمي‌شود و ماجراي توسري خوردن مردها از زن‌ها را مي‌توان در فيلم‌هاي ديگر هم دنبال كرد و نمونه‌هاي بيش‌تري شاهد مثال آورد: در صحنه‌اي از فصل باران‌هاي موسمي، وقتي دخترك (مرضيه خوش‌تراش) از بي غيرتي پسرك (نويد لايقي مقدم) دلخور و عصباني مي‌شود، چنان با كوله‌پشتي توي سرش مي‌كوبد كه برق از چشم تماشاگران مي‌پرد. اجراي واقعي و مستندگونة حادثه تماشاگران را واداشت به افتخار شجاعت و جسارت دخترك كف مرتب بزننـد!

در فيلم پشت در خبري نيست، جواب خشم و خروش مرد (رضا رويگري) را زن مظلوم داستان (رؤيـا نونهالي) با يك سيلي جانانـه مي‌دهـد و او را سر جايش مي‌نشاند. سيلي مشابهي را نيز در فيلم هفت دقيقه تا پاييز مي‌بينيم؛ جايي كه زن مي‌خواهد دق‌دلي‌اش را سر شوهر بي‌وفا خالي كند. جشنوارة امسال نشان داد كه با سيلي زدن مي‌توان حتي مهر و محبت فراوان يك مادر دلسوز و فداكار را به اثبات رساند. نمونه‌اش در صدسال به اين‌سال‌ها ديدني‌است؛ جايي كه مادر (فاطمه معتمد آريـا)، از شدت دلواپسي فرزند دل‌بندش (اميرحسين آرمان) را با سيلي نوازش مي‌دهد. از سيلي كه بگذريم به توسري زدن محكم‌تري هم مي‌رسيم. مثلاً در بي‌خوابي، پيرزنـي مفلوك، بيچاره و تنها و دربه‌در محكم‌ترين توسـري تاريخ سينما را بر ملاج مـرد بي‌وفـا وارد مي‌آورد؛ يعني با كوبيدن پتك بر سر شوهر سابقش او را به ديار عدم مي‌فرستد تا انتقام عمر بربادرفتة خود را از مرد نابكار اساسي بگيرد. خلاصه در بيست‌هشتمين جشنوارة بين‌المللي فيلم فجر، مظلوم‌ترين زن‌ها را هم نبايد دست كم گرفت. براي مثال در حوالي اتوبان، زني مثل گلچهره سجاديه كه هميشه براي‌مان مظهر عطوفت و معصوميت زنانه بوده، وقتي ديگ خشمش به جوش مي‌آيد،مرد قلـدر محلـه را سخت به ديوار مي‌كوبـد و بدون نياز به لگد و سيلي و پتك وكوله پشتي و ديگر ابزار سركوب، از طرف زهر چشم مي‌گيرد.

باري، سينماي ايران روبه پيشرفت است. روزگاري اگر زني روي پردة سينما، صدايش را براي مرد بلنـد مي‌كرد، همه مي‌گفتند عجب جرأت و جسارتي دارد اين ضعيفـه! اما حالا ظاهراً يكه بزن‌ترين مردان سينما بايد پيش زن‌ها لنگ بياندازند. خب راه درست كار همين است. به قول معروف:« نزني، ميزنن‌ات»...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

                                                تو دیوونه ای با صفا!

امشب مي‌خواهم يكي از خاطره‌هاي به ياد ماندني جشنواره را براي‌تان بنويسم. دير وقت است اما نبايد فرصت را از دست بدهم. خاطره زياد دارم؛ آن‌قدر زياد كه نمي‌دانم كدام را بنويسم. خب بايد اول كمي فكـر كنم و يكي از آن خاطره‌هاي جانانه را به ياد بياورم تا براي شما خوانندگان عزيز هم جذاب و خواندني باشـد. خودكار را لاي انگشتانم مي‌چرخانم، تكانش مي‌دهم و ... فكـر مي‌كنم ... فكر مي‌كنم اما چيزي يادم نمي‌آيـد. پس آن‌همه خاطره از روزها و شب‌هاي جشنواره كجا رفته‌اند؟ حافظه‌ام كار نمي‌كند. انگار مخم «هنگ» كرده. شده‌ام مثل آن نويسندة درماندة فيلم «درخت گلابـي» كه يادم نيست كدام جشنواره ديده‌ام. بايد بيشتـر حواسم را جمع كنم. تمركز حافظه را به كار مي اندازد. بايد تمركز داشته باشم. شروع مي‌كنم به تمركز ... تمركز ... يكي مي‌گويد: «تو ديوونه‌اي!». با من است؟! صدا از كوچه مي‌آيد. لابد دو نفـر حرف‌شان شده. خب، مهم نيست. دوباره آشتي مي‌كنند. من بايد تمركز كنم تا خاطره‌هاي شيرين سال‌هاي سپري شدة عمرم را به ياد بياورم. دست كم بيست سال است كه مشتري پر و پا قرص جشنواره‌ام. مگر مي‌شود، نتوانم يك خاطرة شيرين خواندنـي بنويسـم؟ باز مي‌روم سراغ تمركز، شش دانگ حواسم را به گذشته‌ها مي‌سپارم. ياد روزهايي مي‌افتم كه در سوز زمستان خودم را به سينماي جشنواره مي‌رساندم و نيمه‌شب، در خلوت خيابان‌ها به خانه بر مي‌گشتم. كم‌كم دارم به دنياي خاطره‌ها نزديك مي‌شوم. حالا بايد يكي‌شان را انتخاب كنم و بنويسم. دوباره كسي مي‌گويد: «تو ديوونه‌اي!». اَه ... رشتة افكارم پاره شـد. تمركزم به‌هم ريخت. بر مردم‌آزار لعنت. اين وقت شب، چه جاي بگومگوست. مي‌روم از پنجـره به كوچه چشم مي‌اندازم. كسي در كوچه نيست؛ فقط گربه‌اي روي لبة ديوار خانة همسايه راه مي‌رود، هميـن.

سرماي كوچه را از شيشة پشت پنجره هم مي‌توان حس كرد. بيرون بايد خيلي سرد باشـد. خب، داريم به جشنواره نزديك مي‌شويم. اين وقت سال معمولاً هـوا خيلي سـرد است. چلة زمستان شوخـي ندارد. بگذريم ... برگرديم سراغ خاطره‌هاي شيرين جشنواره. «تو ديوونه‌اي بدبخت!» اين‌بار خودم گفتم. مطمئنم. اما چـرا «بدبخت»؟! شايد از دهنم در رفت. جشنواره رفتن و فيلـم ديدن كلـي ماية خوش‌بختي است. خيلي‌ها آرزو دارند يك روز جاي من باشنـد؛ به جشنواره بروند، شيريني و چاي و ساندويچ مفت بخورند و فيلـم مفـت ببينند. يكي جوابم را مي‌دهد: «يك عمـر به جشنواره رفتي، هي نقد و گزارش نوشتي. حالا چي‌ داري بدبخت؟!» حالا ديگر خوب مي‌دانم كه صـدا از كوچه نيست. آنجا كسي با كسي حرف نمي‌زند. حتي آن گربة روي ديوارخانة همسايه هم حتماً به لانه‌‌اش رفته است. حتي نمي‌دانم كه كدام جشنواره بود كه پسرم آيدين كارش به بيمارستان و جراحي كشيـد و من نتوانستم به جشنواره بروم؛ چه‌قدر غصه خوردم! يادم نيست اما بالاخره يك روز رفتم؛ آخـر شب كه برگشتم، حال پسرم خيلي بد بود. كنار رختخوابش زانـو زدم و گريـه كردم. همان موقع هم شنيـدم كه يكي گفت: «توديوونه‌اي!»...

خلاصه جشنواره خاطره‌هاي شيرين زياد دارد. ببخشيـد كه من نمي‌توانم آن خاطره‌هاي شيرين را به ياد بياورم و براي‌تان بنويسم. شايد حالم خوش نيست. آدم گاهي از فرط خوشـي قاطـي مي‌كند. به اصطلاح خوشـي مي‌زند زير دلش. من احياناً چنين حالي دارم. به هر حال جشنواره را هميشه دوست داشته‌ام و دوست خواهم داشت؛ حتـي اگـر يكـي صدبـار بگويـد: «تو ديوونه‌اي!».

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

                                 اين كودكان باصفاي مـا

روزي، روزگاري يعني بيست سال پيش فيلم‌نامه‌اي را كه پيش‌تر نوشته بودم، بردم، دادم به بنياد فارابي  تا تصويب شود. گفتند؛ فيلم‌نامه را شوراي بررسي و تصويب مي‌خواند يكي دو هفته‌ بعد جواب مي‌دهيم. يكي‌ دوهفته بعد رفتم، سراغ گرفتم . جواني كه نمي‌شناختمش و او هم مرا نمي‌شناخت گفت؛ فيلم‌نامة شما بد نيست اما حيف كه كمي خشونت دارد و با طبع كودكان جور در نمي‌آيد و ...

خب، راست مي‌گفت؛ قصة فيلم‌نامة من دربارة دو كودك دبستاني بود كه با هم كشمكش و دشمني داشتند. يكي ديگري را اذيت مي‌كرد. البته آخر قصه همه چيز به خير و خوشي مي‌گذشت و صلح و صفا برقرار مي‌شد.

به هر حال آن جوان مسئول و صاحب نظر عقيده داشت كه كودكان دنياي پاك و نيالوده و معصومانه‌اي دارند و اهل دشمني و كينه‌ورزي و اذيت و آزار اين‌و آن نيستند. ما در فيلم‌هايمان بايد شأن و منزلت‌شان را خدشه‌دار نكنيم . به آنها راه و رسم آداب داني و نزاكت و حرف‌شنوي از بزرگترها و مسواك زدن به موقع و خوابيدن و بيدار شدن سر ساعت را ياد بدهيم تا خوب تربيت شوند و درست به ثمر برسند...

من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. فيلم‌نامه را پس گرفتم زدم به چاك و از خير تصويب آن گذشتم. بين راه به حرف‌هاي آن جوان مسئول فكر مي كردم، ياد فيلم‌هاي مشهور پر تماشاگري افتادم كه سالها پيش‌تر ديده بودم اما در آن فيلم‌ها كودكان بر خلاف «دنياي پاك و نيالوده و معصومانه» و ظاهر ظريف و شكنندة خود، رفتاري خشونت‌بارداشتند... نشستم و همين نكته را نوشتم و در مجلة فيلم چاپ شد.

حالا فكر مي‌كنم، سينماي كودك و نوجوان ما همچنان در كش و قوس همان ديدگاه بيست سال پيش است و دست‌اندركاران اين سينما پيامي جز پند و اندرز و نشان دادن راه رسم آداب داني و نزاكت براي‌مخاطبان كودك و نوجوان‌شان ندارند. نمي‌خواهم به كارشان خرده بگيرم « صلاح مملكت خويش خسروان دانند» اما دوست دارم براي خالي نبودن اين عريضه، آن مطلب بيست سال پيش را تقديم كنم به جوانان با صفاي امروز كه بيست سال پيش كودكان با صفائي بودند وهنوز خواندن و نوشتن نمي‌دانستند.

                                            بكـش كوچولـو، بكـش!

دنياي سرشار از صميمت كودكان همواره سينماگران را واداشته است تا جلوه‌هاي اصيل و ارزشمنـد هويت انسان را در كردار بي شائبة اين فرشتگان كوچولو مجسم كنـند. اين نوع نگرش به شخصيت كودك كه به صورت يك قرارداد سينمايي فراگير شده است، اين اشكال را دارد كه تلقي يك‌جانبه‌اي از حضور كودكان بر پردة سينما ايجاد مي‌كند، بر طبق اين قراردادها شخصيت كودك در سينما، بيش از آنكه به عنوان يك موجود واقعي با جنبه‌هاي متناقض وجود انساني‌اش مورد بررسي قرار گيرد، به صورت عنصري نمادين در تبيين كنايه‌اميز مفاهيم ارزشي از جمله‌ فضيلتهاي اخلاقي به كار گرفته شود. با وجود دامنة گستردة چنين نگرشي نمونه‌هايي از آثار سينماگران را سراغ داريم كه بر خلاف سنت‌ها و قراردادهاي رايج سينما، دنياي سادة كودكان را به پيچ و خم حيطة وحشت و  خشونت پيوند زده‌اند و ابعادي از خشونت و رذيلتهاي شيطاني را در پس چهرة معصوم يك كودك به نمايش گذاشته‌اند البته اينگونه فيلم‌ها به فراخور ذهنيت و ديدگاه سازندگانشان با ويژگي‌ها و قابليت‌هاي متفاوتي ساخته شده‌اند. گاهي نشانه‌هاي خلاقيت نبوغ هنرمندانه را دارند و در نمونه‌هايي نيز دور از ارزشهاي هنري و معجوني از جاذبه‌هاي فريبنده و عامه‌پسند هستند با اين‌همه حاصل كار به عنوان تلاشي براي وسعت دادن به قابليت‌هاي نمايشي شخصيت كودكان در قلمرو سينما و نيز در حد معياري جسارت آميز براي منسوخ كردن قراردادهاي كليشه‌اي قابل اعتناست.

فدريكو فليني در فيلـم توبـي داميت 1967 شيطان را در هيأت يك دختر بچه، با پوششي سفيد، همچون كودكي در عشاء رباني به نمايش مي‌گذارد. اين شيطان عجيب درحالي كه پيوسته توپ سفيد براقي را به قهرمان شوريده‌حال فيلم نشان مي‌دهد با حركات ظريف و لبخندي كودكانه، او را به سوي خويش فـرا مي‌خواند. شيطان فليني تمثيلي طنز آميز از وسوسه‌هاي افسون‌كننده دنياي معاصر است. اين فيلم در پي تجسم دنيايي‌است كه هر چيز در آن تا حد امكان قلابي‌است. دنيايي كه در پس ظاهر خوش آب و رنگش خشونت دهشتناكي را پرورش مي‌دهد. اين خشونت پنهان در مقابل تأثير آكنده از شعفي كه هر بار با ظاهر شدن شيطان ايجاد مي‌شود قرار دارد و به يك‌باره در آخرين صحنة فيلم به طرز تكان‌دهنده‌اي خود نمايي مي‌كند. در اين صحنه «توبي» (قهرمان فيلم) با اتومبيل روباز وسط جاده ايستاده است. اين جاده به دليل فرو ريختن پل به وسيلة تسمة باريكي كه چند تكه پارچة سرخ رنگ به نشانة اعلام خطـر از آن آويزان است مسدود شده. شيطان كوچولو در آن سوي پل ظاهر مي‌شود، رقص كنان توپ سفيدش را به «توبـي» نشان مي‌دهد و لبخند مي‌زند، «توبـي» فرياد مي‌كشد: مي‌خواهم بگذرم او به هيجان آمده است. خيلي شاد ماشين را به عقب مي‌راند تا خوب سرعت بگيرد و با يك حركت سريع به راه مي‌افتد. ناگهان تعادل نما به هم مي‌خورد چند صداي برخورد مشكوك به گوش مي‌رسدو ناله‌اي مانند زوزة يك سگ. دوربين به جلو حركت مي‌كند، صداي غژغژي ميشنويم. جلوي ما تسمة سفيدي به عرض جاده كشيده شده است، از تسمه خون مي‌چكد، آن توپ سفيد به آرامي درون كادر مي‌آيد بالا و پايين مي‌رود، دخترك (شيطان) آن را مي‌قاپد و بعد سر خونين «توبي داميت» را كه در برخورد با تسمة سفيد وسط جاده ازبدنش جدا شده، اززمين بر مي‌دارد.پايان خشونت بار زندگي «توبـي داميت» معناي ديگري به لبخندهاي كودكانة اين دخترك سفيدپوش مي‌دهد معنايي كه ما را متقاعد مي‌كند تا بدانيم معصوميت كودكان هم مي‌تواند حامل پيام شيطاني وحشت و خشونت باشد. در بچة روزماري (1968، رومن پولانسكـي)، نگاه شيطاني يك كودك نوزاد تا عمق روح تماشاگران نفوذ مي‌كند و تأثير كوبنده‌اش بهت و حيرت را با وحشت و اضطراب در هم مي‌آميزد. اين تصوير هولناك، بيش از آنكه نفرتي در دل تماشاگران ايجاد كند، حس ترحم برمي‌انگيـزد. اين احساس عجيب و غير منتظره بر اثر تلفيق معصوميت دلنشين چهرة يك كودك و كراهت منفور يك روح شيطاني ايجاد مي‌شود. تأثيري كه اين نما درپايان فيلم از خود باقي مي‌گذارد، پولانسكي را به هدف خود مي‌رساند. بچه روزماري حسرت مأيوسانة يك فيلم‌ساز انديشمند، نسبت به زوال ارزش‌هاي انساني، در مقابل توسعة مزورانة قدرت شياطين است. تراژدي فنا شدن نسلي‌است، كه در قدرت و ثروت، هويت انساني‌اش پايمال مي‌شود. همان‌طور كه بچة نگون‌بخت روزماري نتيجة جاه‌طلبي مردي‌است كه براي دست يافتن به موفقيت، همسرش را به شيطان تقديم مي‌كند، تا نسل شومي در بطن او پرورش يابد.  بكش كوچولو، بكش (در ايران .. لبخند شياطين 1969، ساختة ماريو باوا) . داستان انتقام‌جويي خشونت‌بار يك دختر بچة هفت ساله است كه در يكي از روزهاي عيد، در ميان شلوغي و هرج و مرج يك دهكده كه همه از باده سرمست و بي خيال بوده‌اند، زير پاهاي اسب ‌سواركاري مي‌ماند و به سختي مجروح مي‌شود، فريادهاي او براي دريافت كمك به جايي نمي‌رسد و دخترك در ميان شلوغي و هياهوي مردم به طرز دلخراشي از بين مي‌رود، او ‌هنگام مرگ اهالي دهكده را نفرين مي‌كند، تا روح‌اشپس از معدوم شدن جسمش، براي انتقام باز گردد و چنين مي‌شود روح دخترك با همان ظاهر كودكانه در شب‌هاي تيره و تار به ميان اهالي مي آيد و هرچند گاه يك‌بار طعمة خود را مي‌جويد و از بين مي‌برد. تجسم يك روح انتقام‌جو در شكل ظاهر يك كودك تأثير دگرگونه‌اي از وحشت و خشونت بر جاي مي‌گذارد، تاثيري كه حس همدردي را در خشونت تماشاگران بر مي‌انگيزد. در نتيجه موجب تأييد خشونت جاري در فضاي فيلم مي‌شود، زيرا به نظر مي رسد اين كودك، مظهر معصومت پايمال شده‌اي است كه به قصد تطهير دنياي گناه آلود و تهي از عطوفت انسانها باز گشته است. آيا نسبت دادن كينه جويي و خشم و جنايت به دنياي كودكان خطاست؟ كودكي ايوان (1962، آندري تاركوفسكي) تحليل روانشناسانه‌اي از شخصيت يك كودك انتقام‌جو را ـ نه در فضاي تخيل و افسانه، بلكه در بستر يك واقعيت تاريخي ـ ارائه مي‌دهد، ايوان كودكي است كه جنگ به مثابة يك نيروي شيطاني، روح پاك و بي آلايش او را تسخير كرده است، دنياي سرشار از صميميت او را به ماوراي روياهاي دست نيافتني انتقال داده و وجود كودكانه اش را از شقاوت  و بي رحمي انباشته است. در صحنه اي از فيلم كه شيوة نورپردازي و صحنه آرايي سينماي وحشت را دارد، او را مي‌بينيم كه در سايه روشن تند توهم، چه كينه توزانه عرصة خيال خود را در صحنة انتقام‌جويي از دشمنانش كرده است . كودكي ايوان  از نمونه‌هاي كميابي‌است كه در آن خشونت در دنياي كودكان با ديدي واقع‌‌گرايانه تفسير شده است. حالا نگاه نكن ( در ايران: طلسم، 1973 ساختة نيكلاس روگ) فيلمي است كه به شيوة بديعي، تهديد دائمي مرگ را در غالب شخصيت يك دختر بچه ارائه مي‌دهد. ماجراي اين فيلم بر اساس توهم زندگي دوبارة دختركي پس از مرگش شكل مي گيرد كه در ابتداي فيلم به طرز رقت‌انگيزي غرق مي‌شود. نشانه‌هاي مرموزي اين توهم را در خيال پدر دخترك كه يك باستان شناس است شكل مي دهد و او را به جست‌جوي كنجكاوانه اي وا ميدارد. حاصل اين جست‌و جو مرگ خونين اوست كه به طرز مشمئز كننده‌اي تصوير شده است. مشخصة جالب اين فيلم در مقايسه با آثار هم‌طرازش اين است كه در بهره‌گيري از شخصيت كودك بيشتر به معناي وجودي او توجه دارد تا شكل فيزيكي‌اش. از اين رو با اينكه در طول فيلم پس از مرگ دختر، ديگر او را نمي‌بينيم، نشانه‌هاي موهومي لحظه به لحظه وجود او را گوشزد مي‌كنند. بدين ترتيب، در شرايطي كه تصوّر بر تصوير برتري دارد حضور نامرئي يك كودك بر فضاي ماجرا مسلط مي‌شود و اضطراب و دلهره خلق مي كند. فيلم‌هايي مانند جن‌گيـر ( 1973، ويليام فريدكين) و طالع نحـس (1976، ريچارد دانر) با تكيه بر داستان‌هايي كه ريشه در خرافات دارند، تصاوير دهشتناك‌تري از كودكان ترسيم كرده‌اند اين داستانها با مضامين مشابهي، مسألة حلول شيطان در جسم يك كودك را دستاويز قرار مي‌دهند، تا با اتكا به تمهيدات فريبندة سينمايي، براي خوي تنوع‌طلب تماشاگر جاذبه خلق كنند. كودكان در اين گونه آثار در نقشهاي غير عادي، انباشته از خوي شيطاني و قدرتي به شدت ويرانگر و مرگ آفرين، به صورت عناصري تهديد كننده به نمايش در مي آيند. اين فيلم‌ها ، با بي اعتنايي نامعقولي صميميت بي شائبة كودكان را ناديده مي‌انگارند و به طرز مأيوس كننده‌اي منزلت انساني آنان را پايمال مي‌كنند. هرچند، معناي تأمل برانگيز آسيب پذيري روح كودكان در برابر عوامل ناسازگار ذهني و عاطفي را در پس افسون ظاهري چنين فيلم‌هايي نيز مي‌توان يافت. بـاري، حضور كودكان را در سينما نمي‌توان در چهارچوب پيش‌داوري‌هاي ساده انگارانه محدود كرد. ذهن نا آرام هنرمند، معتبر ترين كاشف قابليت هاي پنهان عناصري است، كه در خلق يك اثر هنري به كار گرفته مي‌شوند، كودكان نيز در پرتو نگرش خلاق هنرمندان همان جايگاهي را مي‌يابند كه ضرورت‌هاي زمانه موجب مي‌شوند. مي‌توان پذيرفت كه دنياي كودكان قلمرو مستقلي است كه حصار مهر و دوستي و صفا و محبت آن را مرزبندي مي‌كند، امام نمي‌توان قبول كرد كه دنياي دوست‌داشتني آنان روي سيارة ديگري بنا شده است نه بر خاك زميني كه هر لحظه سختي آن را زير پاهاي خود حس مي‌كنيم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

    يك كارگردان باصفـا چه چيزهايـي بايد بداند؟!

 

چندي پيش به بهانة نقد و بررسي فيلمي مهمان تالار بيهقي در خانة هنرمندان بودم. همان‌جا به مرهمت دوستان صاحب مجلس شمارة يكم فصلنامة «هنر و انديشه» نصيبم شـد كه مطلب خواندني زياد دارد از جمله متن سخنراني الياكازان در دانشگاه وسيليان با ترجمة آقاي احمـد دامود. الياكازان فيلمساز ترك‌تبار آمريكا در سخنراني‌اش با اشاره به اين موضوع كه «وقتي يك كارگردان مطالعات وسيعي داشته باشـد، آدم مجهزتري است» حرف‌هاي آموزنده‌اي پيرامون ميزان درك و دانش كارگردان مي‌زند و مي‌گويد؛ يك كارگردان بايد چه چيزهايي بداند. حرف‌هايي كه البته گفتنش آسان است اما ياد گرفتنش كار هركس نيست. به‌هر حال براي اينكه از حرف‌هاي آموزندة اين كارگردان بزرگ فقيـد بي نصيب نمانيـد، تكّه‌هاي جالب آن حرف‌ها را اين‌جا مي‌نويسم، شايد روزي‌ روزگاري به دردتان بخورد.

  يك كارگردان بايد كمـدي را به خوبـي درام بشناسـد ... خواه از طريق آموزش و خواه به طور غريزي بايد بداند كه چگونه يك جوك را جا بياندازد؛ چگونه پيش دستي كند و خنده را براي لحظة معين نگه دارد...

   كارگردان بايد اپـرا را بشناسـد و به نكات تأثيـر گذار و نيز نكات نامعقول آن آشنـا باشـد ....

   كارگردان بايد تئاترهاي موزيكال و سنت‌هاي آن را به خوبي بشناسد. او نبايد به اين نوع آثار به ديدة تحقير نگاه كند. ما به اين آثار به دلايل زيادي عشق مي‌ورزيم...

 ♥  كارگردان بايد هنر آكروباتيك ـ هنر پشتك وارو زدن ـ تكنيك آوازهاي كمدي كنايه‌آميز را بداند ... برتولت‌برشت پيشواي ليندسي آندرسون كه در زمان خود به نمايش‌هاي هزل‌آميز برلين علاقه داشت، تكنيك آن‌ها را براي كار خود تطبيق داد ...

  كارگردان بايد نقاشي و مجسمه سازي، تاريخ اين دو هنر و چگونگي تحول و هنر تحول را در اين دو بداند ...

  براي كارگردان بسيار مفيد است اگر بتواند خود را حركت دهد. اين امر نه تنها به او كمك مي‌كند تا بازيگران را حركت دهد بلكه به او ياري مي‌رساند كه دوربين را نيز حركت دهد...

   كارگردان بايد موسيقي را بشناسـد. به اصطلاح علاوه بر موسيقي كلاسيك كه واژه‌اي خيلي كلي است،

لازم است كه موسيقي تمام دوره‌ها را بشناسـد. و همچون نقاشي و مجسمه‌سازي بايد بداند كه هر نوع موسيقي بر اساس چه نوع شرايط اجتماعي به‌وجود آمده است. البته او بايد به‌طور اخص در موسيقي زمان خود غرق باشـد...

   كارگردان بايد تاريخ صحنه‌پردازي و تكامل آن را از هنگامي كه صحنه به صورت زمينه‌اي براي تصوير ساخته مي‌شود تا فضاسازي و خلق صحنه‌اي كه بازي‌ها در داخل آن اجرا مي‌شود بداند ...

   كارگردان بايد سبك لباس‌ها، تاريخ‌ آن را درتمام ادوار، تكنيك آن و حالتي راكه هر لباس بيان مي‌كند، بداند. باز هم زندگي بزرگترين منبع آموزش ما در اين مورد است ...

   كارگردان بايد هوا و تغييرات آن را به خوبي بشناسد. بداند هـوا چگونه ساخته شده و چگونه حركت مي كند. هر ناحيه‌اي چه هوايي دارد. علائم تغيير هـوا چيست؟ علائم بحران هوا كدام است. ابرها چند نوع‌اند و هركدام چه معنايي دارند. او بايد هوا را به عنوان يك وسيلة دراماتيك بشناسـد و آماده باشد تا با برجسته كردن تغييرات هوا به صورت يك ابزار كار از آن استفاده كنـد. بايد بداند كه چگونه سرما و گرما، باران و برف، يك نسيم ملايم يا يك تندباد بر مردم اثر مي‌گذارد ...

  كارگردان بايد جزئيات كشورش را بشناسد. بايد زندگي شهري و روستايي، باستاني و مدرن آن، به خصوص شهر خود را، شهري كه به آن عشق مي‌ورزد، بشناسـد ... همچنين بايد لهجه‌هاي مختلف زبان كشورش را بشناسـد و بداند هر لهجه چه نوع شخصيتي را القا مي‌كند ...

  كارگردان بايد به كمك اطلاعات و آموزش خود آمادگي داشته باشد تا افرادي را كه دچار اختلال عصبـي هستنـد به خوبي اداره كند. چرا؟ براي‌اينكه اغلب بازيگران اين وضع را دارند، شايد هم تمامي‌شان. اما مطلبي كه موضوع را دو چندان مي‌كند اين است كه اغلب كارگردان‌ها هم همين وضع را دارند ... و بالاخره، جنگ، سلاح‌هاي آن، تكنيك‌ها و تاكتيك‌هاي آن، ماشين‌آلات آن، تاريخچة آن.

اي واي ... در كدام فرصت مي‌شود اين‌همه را آموخت؟!

كارگردان صرفاً غذا نمي‌خورد، غذا را مطالعه مي‌كند. او غذاهاي ملل مختلف را مي‌شناسد، چگونگي «سرو كردن»، نحوة مصرف غذاهاي گوناگون، انواع ذائقه‌ها و تأثير غذاها را مي‌داند ...

كارگردان به صورت اجتناب‌ناپذيري تماشاگـر دادگاه است. بدون اين‌كه در كار هيأت منصفـه دخالت كند. او آگهي هاي تبليغاتي را مطالعه مي‌كند و مخفيانه توليدكنندگان آگهي‌هايي را كه بر مردم تأثير مي‌گذارند  زير نظر مي‌گيرد. تا آن‌جا كه مي‌تواند، از نزديك حركات گروه‌هاي مخفي را تعقيب مي‌كند

 و هواپيما ربايي را نيز .... راستي راه حل چيست؟ او با خلبانان در اين مورد صحبت مي‌كند. قرار گرفتن در چنين وضعي كه راه فراري نيست. يك درام كامل است ....

  بهترين كارگرداني برنامه‌هاي فعلي تلويزيون، كارگرداني بازي‌هاي فوتبال حرفه‌اي است. چرا؟ آن‌ها را بررسي كنيد. نه فقط بازي را از فاصله دور، متوسط يا بسيار نزديك به شما نشان مي‌دهند و مي‌بينيد كه چگونه هر يك از دو مربي فوتبال براي پيروزي تيم خود تلاش مي‌كنند. همين‌طور بازيگران ذخيره و تماشاگران هيجان‌زده را و حالت‌هاي آشفتگي يا هيجان‌زدگي ورزشكار مورد علاقه خود را ...

  نكتة آخـر، قدرت گفتن اينكه «من اشتباه مي‌كنم» يا «من اشتباه كردم». خيال نكنيد به همين سادگي است كه به نظر مي‌رسد. در بسياري از اين مواقع اين سه‌كلمه، وقتي با صداقت گفته شود، شما را نجات مي‌دهد. چه بسا بازيگراني كه با سعي تمام مي‌كوشند تا آن‌چه را كه كارگردان مي‌خواهد، ارائه دهند. بيش از هر چيز به شنيدن اين سه كلمه از زبان او احتياج دارند. قدرت گفتن اين كلمات كه «من اشتباه مي‌كنم، بگذار از راه ديگري امتحان كنيم»  مي‌تواند مانند يك نجات دهندة غريق عمـل كند.

حالا در اين آخر فرصتي كه داريد، مرا به چهارميخ بكشيد و از من بپرسيد كه با اين‌همه دانش، با اين‌همه زيركي، با همه اين ‌آموزش‌هاي متفاوت و با همة اين توانايي‌ها، به انضمام داشتن پاهايي به قدرت يك قهرمان فوتبال، چگونه توانسته‌ام ترتيبي بدهم تا در بعضي از آثارم كه كارگرداني كرده‌ام، اين‌قدر گَنـد بزنـم ؟!

آه اتفاقـاً لطـف قضيـه در هميـن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

                        صفاي خاطره‌ها


خاطره‌ها خوبند. حتي اگر شيرين نباشند. بد نيست گاهي از سر كنجكاوي به گذشته بنگريم، اما با خشم نه... گذشته هميشه عبرت‌آموز است.

داشتم خاطره‌هاي سپري‌شده را مرور مي‌كردم، مجله‌هاي قديمي را ورق مي‌زدم . به مطلب طنز‌آميزي نوشتة حسين مدني برخوردم كه حدود چهل سال پيش (سال 1348) در يكي از نشريه‌هاي سينمايي چاپ شده و شرايط بي‌دروپيكر و مناسبات غيرحرفه‌اي و فضاي آشفتة فيلم‌سازي در آن روزگار را به طنز مي‌كشد. فكر كردم شايد براي كساني كه بيش‌تر سرگرم سينماي روز جهان و ايران هستند و كم‌تر فرصت و مجال ورق زدن تاريخ سينماي ايران را دارند، خواندن‌اش خالي از لطف نباشد.

زنده‌ياد حسين مدني، روزنامه‌نگار و طنزپرداز پركار دهه‌هاي 20 و 30 و 40 و 50 (خورشيدي)، فكاهي‌نويس برنامه‌هاي راديو، بازيگر، فيلم‌نامه‌نويس و كارگردان سينما بود. در ميان آثار نوشتاري‌اش كتاب «اسمال در نيويورك» شهرت دارد. طي چند دهة اخير حضورش مهجور ماند و در گم‌نامي اين دوران چشم از جهان فروبست. يادش گرامي.

توجه: هرگونه شباهت احتمالي بين مضمون طنز اين مطلب با وضع موجود سينماي اين سال‌ها، كاملاً اتفاقي است.



                                             پاي صحبت دوربين فيلم‌برداري

                                                    به قلم حسين مدني

                        من با اين «لنز»هاي كوچكم چيزهاي بزرگي را ديده‌ام!

حسین مدنیقبل از هر چيز خواهش مي‌كنم اول اين پارچة سياه لعنتي را از روي سرم برداريد تا با خيال راحت بتوانيم كمي با هم «گپ» بزنيم... متشكرم.

 

لابد حالا بايد بر سبيل معمول خودم را معرفي كنم؟

 

اشكالي نداره بفرماييد:

 

اسم من: دوربين

 

شهرتم: آري‌فلكس

 

متولد: آلمان

 

تبعه: ايران

 

سن: 25 سال

 

فكر مي‌كنم همين‌قدر براي شناسايي‌ام كافي باشد. خب، حالا مي‌رويم سر صحبت!

 

ابتدا بايد بگويم كه من تا به حال بيش از 35 فيلم ايراني را فيلم‌برداري كرده‌ام و از اكثر ستارگان و هنرپيشگان سينماي ايران فيلم گرفته‌ام، با بيش از سي كارگردان و فيلم‌بردار همكاري داشته‌ام كه ماشاالله، هزار ماشاالله، امروزه هر كدام‌شان براي خودشان آدمي شده‌اند. و لولهنگ‌شان در محيط سينمايي كلي آب برمي‌دارد! من با اين سه‌تا چشم‌هاي كوچكم ظرف اين بيست سال، چيزهاي بزرگي را ديده‌ام. نمي‌دانم از كجا و از چه تعريف كنم. از زن‌ها، از مردها، از كارگردان‌ها يا از تهيه‌كننده‌ها! بارها شده كه 48 ساعت لاينقطع مشغول كار بوده‌ام و «كاست» لعنتي روي سرم چرخيده و از بي‌مزه‌بازي‌ها و خوش‌مزگي‌ها عكس گرفته‌ام و در خلال كار حتي لحظه‌اي چشم بر هم نگذاشته‌ام! آخر مگر چه‌قدر مي‌شود بدون وقفه به صحنه زل زد و جست‌وخيزهاي صدمن يك قاز هنرپيشگان را تماشا كرد؟ باور كنيد كه ديگر چشم‌هاي من دارد كور مي‌شود و اي كاش از روز اول كور بودم و اين‌چنين تماشاگر بعضي حوادث نبودم.

 

خدا پدر فيلم‌برداران را بيامرزد كه گاه‌گاهي به فكر من مي‌افتند و با گذاشتن «فيلتر» كمي به خستگي چشمان من كمك مي‌كنند. خب مي‌فرماييد از خاطرات تلخ و شيرين گذشته‌ام حرف بزنم؟ از منظره‌ها و حوادث پشت دوربين! گو اين‌كه بيان اين خاطرات براي من توليد ناراحتي و احياناً ايجاد دشمني مي‌كند ولي بدم نمي‌آيد كه چند ماجرايي را كه به خاطر دارم تعريف كنم. آخر من هم از اين محيط دل پري دارم. گمان نمي‌كنم كه هيچ‌كس جز من به اسرار و رموز مخفيانة بعضي‌ها اين همه اطلاع داشته باشد! گاهي اوقات شده كه از ديدن چهره‌هاي به‌ظاهر خندان هنرپيشه‌ها، مخصوصاً زن‌ها چنان دلم به درد آمده كه هزار بار مرگ خودم را از خدا خواسته‌ام. اساساً اين محيط سينمايي در همه جاي دنيا يك محيط مرموز و اسرارآميز مثل يك قبرستان است. فراموش نمي‌كنم همين يك هفته قبل را كه خانم مسني رل مادر را جلوي من بازي مي‌كرد و هنرپيشة اول به‌اتفاق كارگردان او را سرزنش كردند و به باد تمسخر گرفتند و آن زن بيچاره در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، سكوت كرد و چيزي نگفت در حالي كه همين خانم، بيست سال پيش جلوي همين چشمان كورشدة من رل ستارة جوان فيلمي را بازي مي‌كرد و كارگردان و جوان اول آن فيلم پس از بازي هر پلان برايش كف مي‌زدند و هنر او را ستايش مي‌كردند! خدا شاهد است الان كه دارم خاطرات گذشته‌ام را تعريف مي‌كنم، از تجسم بعضي صحنه‌ها دلم در قفسة سينه دچار تنگي و توقف مي‌شود! شما اگر جاي من بوديد و بارها مي‌ديديد كه يك عده آدم به عنوان سياهي‌لشكر روزها و شب‌ها به خاطر جلسه‌اي چندرقاز در گوشه‌و‌كنار اين استوديوها چه بدبختي‌اي مي‌كشند و دم برنمي‌آورند و در عوض فلان ستاره و هنرپيشة پرمدعا يك ساعت مي‌آيد و مي‌رود و مبالغ كلاني هم مي‌گيرد و چپ و راست هم جلويش به خاك مي‌افتند، چه حالتي به‌تان دست مي‌داد. اگر به جاي من بوديد و قرار‌و‌مدارهاي مخفيانة بعضي از هنرمندان را مشاهده مي‌كرديد، چه مي‌كرديد؟! اگر عوض من شاهد و ناظر هنرمندان ناكام و باشخصيت سينما بوديد كه صورت‌شان را با سيلي سرخ مي‌كنند و براي سير كردن شكم خود از هر كارگردان و تهيه‌كنندة بي‌صلاحيتي بدوبي‌راه مي‌شنوند، چه زجري مي‌كشيديد؟ درد من يكي‌دوتا نيست! سرتان را بالا كنيد، ببينيد چه آه‌هاي سوزنده‌اي از در و ديوار سينماي‌تان به آسمان تنوره مي‌كشد. به خدا دلم مي‌خواهد كه يك روز طاق اين چهارديواري لعنت‌زده يك‌باره روي سر ما خراب شود و همة ما را از شر اين همه ناملايمات خلاص كند!

 

چه صحنه‌هاي رقت‌باري كه ذكرش بار غم را زياد مي‌كند. يادم مي‌آيد چند سال پيش جواني با تمام آرزوهايش جلوي لنزهاي من در رودخانه سقوط كرد و خفه شد، همين چند هفته قبل جوان ديگري در ميان شعله‌هاي آتش سوخت و خاكستر شد. خلاصه تا به حال چه دست و پاها كه نشكسته و چه سر و كله‌ها كه خرد نشده است؟ راستي يادم آمد؛ شنيده‌ام كه چند تن از تهيه‌كننده‌هايي كه من براي‌شان فيلم مي‌گرفتم ورشكست شده و به زندان افتاده‌اند. اين حقيقت دارد؟ آه چه دردناك است، اي كاش اين پيش‌آمدها براي ديگران درس عبرتي مي‌شد! خدا نجات‌شان بدهد. خيلي متأثر شدم. به جان شما وقتي اين مصايب را مي‌بينم و اين خبرها را مي‌شنوم از خودم هم ديگر بدم مي‌آيد. بالاخره من هم وابسته به اين سينما هستم! خيلي دلم مي‌خواست مي‌توانستم به خيلي‌ها كمك كنم. اما چه كنم كه ديگر پير شده‌ام و بنيه‌ام تحليل رفته. نگاه به سه‌پايه‌هاي من بكنيد، ببينيد چه‌طور دارد از يادآوري اين خاطرات مي‌لرزد؟! از طرفي هم چه كنم؟ اساساً من براي فيلم‌برداري خلق شده‌ام و كار ديگري هم از دستم برنمي‌آيد. الان نزديك ده سال است كه بايد بازنشسته شده باشم ولي اين صاحب بي‌انصاف من اصلاً توجهي به من نمي‌كند. دنده‌هايم شكسته، چشمانم تار و كدر شده، موتورم به روغن‌سوزي افتاده! ولي باز هم دست از سرم برنمي‌دارند. كاشكي لااقل فيلم‌ها برايم تنوعي به وجود مي‌آوردند، كاشكي در هر فيلم با چهره‌هاي تازه‌اي برخورد مي‌كردم! همة بازي‌ها يك‌نواخت، تمام رقص‌ها و سازها و آوازها يك‌جور، همة داستان‌ها از يك قماش! در حقيقت به قول خواجة حافظ:

 دلبر جانان من برده دل و جان من                                               برده دل و جان من دلبر جانان من

 

از بس دارم همه چيز را يك‌نواخت مي‌بينم، حال استفراغ به من دست داده است!

 

معذرت مي‌خواهم كه از بيان خاطرات خودم شما را آزرده و ملول كردم. حالا براي تنوع مطلب كمي هم از خاطرات شيرين دوران زندگي‌ام تعريف كنم. من در مدت بيست سال كه مشغول كار هستم، اتفاقات جالبي برايم افتاده كه ذكر چند نمونة آن در اين‌جا بي‌مورد نيست. يك روز به دستور كارگردان قرار بود يكي از كچيست‌ها مشتي حوالة من كند كه به‌اصطلاح، بنده شده بودم «پارتنر» آن هنرپيشه؛ الهي دستش بشكند، چنان مشتي به پوزة من زد كه من و فيلم‌بردار، پنج متر آن طرف‌تر نقش زمين شديم و هنوز كه هنوز است «لنز» 75 بنده كمي تار شده است! يك بار هم قرار بود كه اتومبيلي به‌سرعت از كنارم بگذرد، اما از بخت بد، راننده نتوانست خودش را كنترل كند و در يك چشم به هم زدن پاي وسطي مرا كه داشتم از آن صحنه فيلم‌برداري مي‌كردم شكست كه ملاحظه مي‌فرماييد، آقاي تهيه‌كننده زحمت كشيده و يك پاي مصنوعي براي من گذاشته است! تنها يار وفادار من در اين مدت بيست سال همين پارچة سياه است كه ملاحظه مي‌فرماييد! اوست كه مرا در مقابل آفتاب و باران مصون نگاه داشته است.

 

مثل اين‌كه زياد روده‌درازي كردم. باور كنيد اگر صد سال هم بخواهم درددل كنم باز هم كم است. ديگر حس مي‌كنم كه دارم عليل مي‌شوم. پاهايم ديگر ياراي ايستادن ندارد! لنزهايم از كار افتاده و دك‌ودنده‌ام دارد از هم متلاشي مي‌شود. آرزو مي‌كنم كه هرچه زودتر جانم خلاص شود. تنها دل‌خوشي‌ام اين است كه باز مي‌بينم وجود من باعث شده كه عده‌اي در اين محيط بي‌در‌و‌دروازه به ناني مي‌رسند. يك مشت از بغل من استفاده مي‌برند و شكم خود را سير مي‌كنند. وقتي به اين موضوعات فكر مي‌كنم تا اندازه‌اي دل‌خوش مي‌شوم. به هر صورت فكر مي‌كنم صحبت براي امروزمان كافي است، در حقيقت من هم كار دارم و تا يك ربع ديگر باز بايد يك «كاست» پر از فيلم خام را مثل حلواجوزي‌فروش‌ها روي سرم بگيرم و مشغول فيلم‌برداري شوم. امسال اين هشتمين فيلمي است كه دارم پر مي‌كنم. يك فيلم درام است، هنرپيشگانش مرتباً جلوي دوربين اشك مي‌ريزند ولي نمي‌دانم چرا وقتي فيلم‌برداري تمام مي‌شود، اين اشك‌ها و غم‌ها مبدل به قهقهه‌ها و خنده‌هاي مستانه مي‌شوند! كسي چه مي‌داند، شايد به ريش بنده و شما و شايد هم به آخر و عاقبت اين فيلم و بلكه هم به حال‌و‌روز بيست سال ديگر خودشان مي‌خندند!... حالا كه اين طور است، بگذار بخندند!

 

ديگر زحمت را كم مي‌كنم... لطفاً آ‌ن پارچة سياه را دوباره روي سرم بيندازيد. سيم باطري مرا هم وصل كنيد كه كم‌كم دارد دير مي‌شود... صحنه آماده است و ملاحظه مي‌فرماييد كه خانم ستارة فيلم مثل هميشه دارد رقص باباكرم را تمرين مي‌كند و بايد من هم سر صحنه حاضر باشم. با اجازه، خداحافظ. سلام مرا به تمام علاقه‌مندان برسانيد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  | 

سينمـا صفــا


تهماسب صلح‌جـو

 

وقتي سينما آزادي را مي‌ساختند، پانزده/شانزده ساله بودم؛ كلاس دوم دبيرستان (سيكل اول)، مدرسه‌مان ـ دبيرستان فرخ‌منش ـ درست سر خيابان تلويزيون (وزرا / خالد اسلامبولـي)، روبروي زميني قرار داشت كه بعدهـا ساختمان سينما رويش بنـا شـد. يك روز صبح، ديديم عده‌اي با بيل و كلنگ افتاده‌اند به كندن زمين، و هنوز نمي‌دانستيم قضيه از چه قرار است و چه خواهـد شـد.

روزهـا مي‌گذشت و هرچه بيش‌تـر زمين را مي‌كندند، حيرت ما از اين كند و كاو عجيب شدت مي‌گرفـت. هركس حدسي مي‌زد و براي توجيه وجود آن گودال بزرگ با پهناي وسيع و عمق چنـد متـري، آسمان ريسمان مي‌بافت. تا يك روز فهميديم مي‌‌خواهند اينجا سينما بسازند و سينما مال فردين است. فردين تازه معروف شده بود و و ما نوجوانان محل و مدرسه، عشق فردين شدن داشتيم و كاكل‌هاي نصفه‌نيم‌مان را مثل او شانه مي‌زديم و فكر مي‌كرديم سينما بدون فردين مفت نمي‌ارزد. حالا او داشت براي ما بچه‌هاي عباس‌آباد و يوسف آباد سينما مي‌ساخت تا مجبـور نباشيم براي ديدن فيلم‌هايش تا لاله‌زار و استانبول برويم و گيـر آدم‌هاي نا اهل و ناجـور بيفتيم. هرچند آن سينما، هيچ‌وقت فيلم فردين نشان نداد و بعدهـا فهميديم كه سينماي تازه‌ساز اصلـاً ربطـي به فردين ندارد. دو سه سال طول كشيد تا از عمق دو سه متري آن گودال بزرگ پيكـر سينما سر برآورد و شـد سينما شهـر فرنـگ. خب، طي اين دو سه سال از بچه‌محل‌هـا و همكلاسي‌ها دور افتاده بودم. محله‌مان «عباس آباد باغ اناري» را چنـد سرمايه‌دار خريدند و خانه‌هايش را خراب كردند تا «بزرگترين مجموعة كازينـو و كابارة خاورميانه» را در آن بنـا كننـد، اما نتوانستنـد و ... حالا فضـاي همان محلـه كه با غبار كوچه‌هايش كودكي را به نوجواني رسانده بودم، «مصلاي بزرگ تهران» است. بازي روزگار را ببين! سينما شهـر فرنگ بالاخره راه افتاد و من اولين آگهـي تبليغاتي اش را سال 1348 در مجلة فيلم وهنـر خواندم:«از صبح چهارشنبـه سوم ارديبهشت، برنامة افتتاحيه سينما شهر فرنگ، سينماي نمونة تهران (جاده عباس‌آبادـ ابتداي خيابان‌تلويزيون) : مايرلينگ، كارگردان ترنس‌يانگ. رنگـي، 70 ميلي‌متري، با صداي استريوفونيك شش باندي.»

 «سال‌ها اين‌آسياب هي گشت‌وگشت.» سينما شهر فرنگ و برادر كوچكترش «شهر قصـه» پاتوق گاه و بي‌گاه ما بود. حتي پس از انقلاب كه خيلي سينماها در آتش خشـم مردم سوختنـد، «شهـرفرنـگ» فقط نامش را به «آزادي» داد و «شهـر قصـه» مانـد و هر دو سينما، برايم خاطره‌هاي تازه رقم زدند. روزهاي جشنوارة فجـر، برگزاري «شب منتقدان»، مراسم اهداي جايزه به فيلم هاي منتخب منتقدان و نويسندگان سينمايي مطبوعات كشـور به همت ماهنامه فيلم و ... اولين «سخنرانـي رسمي اينجانب براي حضـار گرامي» در همين سينما اتفاق افتاد.

وقتي سينما آزادي آتش گرفت، پسرم آيدين دوازده/ سيزده ساله بود. با هم از قله توچال بر مي‌گشتيم. توي تله‌كابين، چشم‌انداز تهران بزرگ را ديد مي‌زديم كه آن دوردست‌ها، زير غبار هوا لم داده بود. پسرم گفت: «اونجارو ببين بابا چه دودي! يه جا آتيش گرفته» گفتم: «شايد دور و بر ميدان هفت‌تير باشـه». انگار شنيدم، گفت: «شايد سينماآزادي باشه». دلم شور افتاد.خاطرة آن گودال بزرگ در خيالم جان گرفت.

بلـه، سينما آزادي هم سوخت و خيلي زود پيكرش را ويران كردند و دوباره آن گودال بزرگ از زير ويرانة سينما بيرون افتاد. باز برگشتم به سالهاي نوجوانـي و ياد ياران فراموش شـده و ماجراي آن گودال بزرگ و سينماي فردين. اما اين‌بار جز آن «گودال بزرگ» هيچ نشانة ديگـري بر جا نمانده بـود. حتي مدرسه‌مان را سال‌ها پيش در هم كوبيدند و جايش دو تا عمارت بلنـد ساختند كه هنوز هستنـد.

يك روز موقع رد شدن از كنـار ويرانة سينما آزادي، خواستم خاطرة آن كودال بزرگ و ساخته شدن سينما را براي پسرم تعريف كنـم. گفت: «مي‌دونـم ... چنـد بار مي‌گي بابا؟! تا حالا صد دفعه تعريف كردي. بسه ديگـه ... » عجب ،پس صد دفعه تعريف كردم؟!

باري، سينما آزادي را روي آن گودال بزرگ خيلي عميق‌تر و بلند تر دوباره ساختند. حالا ديگـر مطمئن هستم كه سينما مال فردين نيست. شكل و شمايلش هم جور ديگري است اما نامش «آزادي» است. آيـا آزادي خواهـد مانـد؟ نمي‌دانم. اما خوب مي‌دانم كه اين روزگار نيـز خواهـد گذشت و سال‌ها بعداز من و مـا، شايد روزي روزگاري پـدري به پسرش بگويـد: «وقتي سينما آزادي را دوباره مي‌ساختند من پانزده/ شانزده ساله بودم ...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط تهماسب صلح جو  |