دروغ شيرين و صفـاي گنج قارون
شيرين، دختر يكييكدانة زرپرست، ميليونر معروف، براي اينكه از دست خواستگار سمج و شوهر زوركي و استبداد پدر سرمايهدار خلاص شود، به دروغ ميگويد: «من عاشق پسر قارونم» اين دروغ شيرين، اصليترين محرك قصه و درام گنج قارون است كه از پي آن، رفته رفته حقيقت چهره نشان ميدهد و بازي سرنوشت را آشكار ميكند و... سرانجام حق به حقدار ميرسد و زندگي رنگ اميد ميگيرد.
پرسش اين است كه چرا گنج قارون آن همه محبوب مردم بود و به پديدهاي جريانساز بدل شد؟ راستش اصلاً نميخواهم يعني نميتوانم براي پيداكردن پاسخ، سراغ تعبيرهاي عالمانه بروم و پاي سياست و جامعهشناسي و روانشناسي و غيره را وسط بكشم و آخر كار نتيجه بگيرم كه فيلم دلخوشكنكي بيش نبود و براي فريفتن مردم محروم در باغ سبز نشان ميداد. چون هنوز هم با اشتياق به تماشايش مينشينم. هر وقت از بد عهدي ايام دلگير شوم به گنج قارون پناه ميبرم. ساعتي در قلمرو خيالانگيزش پرسه ميزنم. حالم جا ميآيد دوباره به روزمرگي برميگردم. تا به حال با هيچ فيلمي اينچنين همدل و همراه نبودهام!
زماني كه گنج قارون به نمايش درآمد، سيزده، چهارده سال داشتم. تازه سوداي سينما به سرم افتاده بود و جاذبة نور و تصوير و پردة سينما كيفورم ميكرد. بار اول كه گنج قارون را ديدم، حسابي سرمست و مبهوت شدم. از سينما تهران، سر چهارراه نادري تا محلةمان –همان عباسآباد باغ اناري- پياده رفتم. نفهميدم كي به خانه رسيدم! شايد ديگر تماشاگران فيلم هم حال مرا داشتند. اما گوهرشناسان هنر، گنج قارون را فيلمفارسي مبتذل و آبگوشتي و ساززن ضربي ميدانستند. روشنفكران آرمانخواه فيلم را فريب تودهها و تبليغ آشتي طبقاتي تلقي ميكردند و سازشكاري سياسي در آن ميديدند. با همة اين حرفها، گنج قارون، هفتهها و ماهها روي پرده ماند و ميليونها تماشاگر به تماشايش رفتند.
من كه سينما را خيلي جدي گرفته بودم و در دنياي خيال خودم براي آينده نقشه ميكشيدم و «ستارة سينما» و «فيلم هنر» ميخواندم و دوست داشتم روزي، روزگاري در سينما سري تو سرها درآورم، نميدانستم. بين علاقهام به گنج قارون و حرفهاي صاحبنظران فرهيخته كدام را انتخاب كنم؟! آنقدر گفتند و نوشتند و بر سر فيلم زندند تا بالاخره باورم شد. گنج قارون الكي گلكرده است و... رفتم سراغ فيلمهاي هنري!
حدود بيستسال بعد كه خودم را سينماشناس كارآزمودهاي به حساب ميآوردم و مثلاً فوت و فن درك فيلم را ميدانستم، در سالهايي كه تازه ويديو به بازار آمده بود و ميشد فيلمها را كنج خانه ديد. مجالي دست داد تا دوباره گنج قارون را ببينم. ديدم، باز همان اتفاق عهد نوجواني افتاد. فيلم مرا به قلمرو خيالانگيز آرزوها برد و از آن پس، تماشاي گنج قارون بارها تكرار شد تا امروز، حالا ديگر براي من نهتنها فيلمفارسي و مبتذل و آبگوشتي نيست بلكه اثري ماندگار و ارزشمند و مثاليترين ملودرام ايراني است كه ميتواند بي هيچ ادا و اصولي قصهاش را ساده و سرراست روايت كند. آدمهاي خوب و بد ماجراها را درست بشناساند و تماشاگرانش را با فراز و نشيب حوادث درگير كند و درنهايت پيام انسانياش را بباوراند. ساختار ساده و بيتكلف فيلم با سادگي دنياي قهرمانانش تناسب دارد. دوربين فيلمبرداري از همان زاويهاي حوادث را نشان ميدهد كه آدمهاي قصه به زندگي نگاه ميكنند. در دنياي گنج قارون رمز و رازي نميبينيم كه از درك آن عاجز باشيم.
آدمهاي خوب و بد ماجراها، چندان داراي پيچيدگيهاي روانشناسانه نيستند. درواقع تيپهاي نمايشياند كه بيشتر خصلتها و سرشتهاي اخلاقي را نمايش ميدهند و معناي حضورشان براي هر تماشاگري دستيافتني و باورپذير است؛ قارون فروافتاده از اريكة قدرت و ثروت، پشيمان و سرخورده، در پي جبران خطاهاي گذشتة خويش است. علي بيغم، رند و جوانمرد و مغرور، جهان و كار جهان را هيچ در هيچ ميداند. شيرين؛ دختري جسور است كه ارزشها اشرافي طبقهاش را به بازي ميگيرد. حسن جغجغه پيرمردي قناعتپيشه و دلخوش و اميدوار و نهنهعلي، مادري صبور و فداكار و زحمتكش هستند و... آدم بد قصه، فرامرز، آزمند و تبهكار، ميخواهد قارون ديگري باشد و زرپرست و همسرش، شيفتة زرق و برق اشرافيت، جز پول و ثروت عيار ديگري براي سنجيدن ارزشها ندارند. همتاي چنين آدمهايي را كمابيش در متون ادبي فرهنگ ملي و افسانهها و قصههاي مردم ميتوان يافت.
گنج قارون حديث آرزومندي است. قهرمانان قصه همه آرزومندند. آرزو پير و جوان و دارا و ندار نميشناسد. قارون در آرزوي پيداكردن پسر گمشدهاش حسرت ميخورد. علي بيغم دلش ميخواهد پدرش او را بامحبت «پسرم» صدا بزند. شيرين در آرزوي عشق بيشائبه به معشوق خيالي پناه ميبرد و... دست سرنوشت اين آرزومندان را به هم ميرساند تا آرزويشان برآورده شود. قارون پسرش را پيدا ميكند، شيرين به پسر قارون ميرسد و علي بيغم از پدرش مي شنود كه بگويد: «پسرم»!
نقش در نقش، بازي در بازي و نمايش در نمايش، شيوهاي است كه درام گنج قارون را با حال و هواي فانتزي همراه ميكند. چهرة عبوس و زندگي يكنواخت و دلگير قارون بزرگ در بارگاه مجللاش زماني از حس سرخوشي و نشاط آكنده ميشود كه او نقش واقعياش را دور مياندازد و در قامت نقش مجازي اسمال بيكله، زندگي ديگري پيش ميگيرد، ميخندد و ميرقصد و رها از قيد و بند اشرافيت، راحت و آسوده نفس ميكشد و همو طرح يك نمايش ماجراجويانه را پيميريزد و از علي بيغم ميخواهد تا در نقش پسر قارون ظاهر شود: « هيچكس مثل تو لايق نيست پسر قارون بشه. بذار قارون به دروغ هم كه شده، براي يكمدت كوتاهي پسر داشته باشه. تو بشو پسر قارون»! اين حرف را از چه كسي ميشنويم؟ اسمال بيكله يا قارون آرزومند؟ به هر حال نمايش شروع ميشود. همراه بازيگران؛ علي بيغم در نقش پسر قارون، حسن جغجغه در نقش مترجم و اسمال بيكله در نقش راننده و محافظ مخصوص به قلمرو فانتزي ميرويم. كارگرداني اين نمايش فيالبداهه را اسمال بيكله بر عهده دارد. از دور و نزديك صحنههاي نمايش را ميپايد، كارها را جفت و جور ميكند و حوادث را صحنه به صحنه پيش ميبرد. ابتكار عمل دست اوست. چون ميخواهد، قارون به آرزوي ديرينهاش برسد، حتي اگر «به دروغ هم شده براي مدت كوتاهي پسر داشته باشد». بياختيار به ياد دروغ شيرين ميافتم. آيا آرزوهاي ما، دروغهايي نيستند كه به خودمان ميگوييم؟!
نمايش پسر قارون يك كمدي موقعيت است كه از سنت نمايشي تختهحوضي هم مايه ميگيرد. گفتوگوي جفنگ بين پسر قارون و زرپرست در هتل هيلتون نمونة مثالزدني گرتهبرداري از نمايش تختهحوضي است. نمايش كمدي پسر قارون زماني به پايان ميرسد كه اسمال بيكله بازي در نقش مجازياش را رها ميكند و به نقش واقعي خود؛ يعني قارون بزرگ برميگردد. لحظهاي كه قارون پسرش را به آغوش ميكشد. كمدي به مرز تراژدي ميرسد. بزرگان دنياي نمايش گفتهاند: كمدي و تراژدي دو روي يك سكه هستند. اين دوگانگي يكپارچه را در چند نماي تأثيرگذار ميبينيم. قارون اشك ميريزد و علي بيغم ميخندد. يكي بر بازي سرنوشت ميگريد و ديگري از بازي زيركانة رفيقاش به وجد ميآيد. اما بازي تمام شده است. فصل ديگري از قصة قارون و پسرش آغاز ميشود. اينبار واقعيت چهرة دلگير خود را دوباره نشان ميدهد. زندگي رنگ غم ميگيرد.
گنج قارون يك فيلم واقعگرا نيست. برخي اتفاقهايش با منطق دودوتا چهارتا نميخواند. اما حكايت واقعيتهاست. قارونها، علي بيغمها، زرپرستها، شيرينها، حسن جغجغهها، نهنهعليها و... فرامرزها با دار و دستة اوباش، هميشه بودهاند و همچنان هستند. اما چگونگي حضورشان در دنياي درام گنج قارون خيالپردازانه است و با حال و هواي خيالانگيز فيلم تناسب دارد. همين تناسب واقعيت با خيال، منطق حوادث و روابط و كشمكشها را رقم ميزند. آنچه در دنياي اثر اتفاق ميافتد فقط با معيار خيال ميتواند پذيرفتني باشد. قهرماني همچون علي بيغم، ايدهآل ذهنيتي آرزومند است. جواني برومند، خوشرو، شريف، شجاع، جسور، فداكار و بياعتنا به زرق و برق دنيا كه به پشتوانة مناعتطبعاش از بركت بازوي خود نان ميخورد تا پيش هيچ قدرتي سر خم نكند. زورمندان و سرمايهداران را به سخره ميگيرد، به بيچارگان در هر حال مدد ميرساند. ميگويد: «آدم خوشبخت كسي است كه بدبختيهاي گذشتهاش را از ياد نبرد». خياموار شادخواري ميكند. براي او زندگي دلخوش ميخواهد و تن سالم. ميخندد و ميخنداند، هرچند ته دلش غمي سنگين دارد. جايي دردمندانه به مادرش ميگويد: «همه به من علي بيغم ميگن اما خبر از اون ته دلم ندارند كه يه دنيا غم توشه...» اين قهرمان با منش افسانهاي تبلور آرزوهاي مردمي است كه در تنگناي محروميتها و بيعدالتيها گرفتار آمدهاند و گريزگاهي جز پناه بردن به قلمرو خيال نميشناسند. روزگاري كه گنج قارون نمايش داده شد، دو سال از سركوب جنبش 15 خرداد و دوازده سال از كودتاي 28 مرداد ميگذشت. فضاي تهديدآميز حاكم بر جامعة آن سالها، شعارهاي آزاديخواهانه و عدالتطلبانة سياسي را بيثمر وانمود ميكرد. در چنين شرايطي، علي بيغم روي پردة سينما از رِندي و آزادگي ميگفت و پوشالي بودن اقتدار قارونها و زرپرستها را بشارت ميداد. حرف و حضورش بر دل مردم نشست و راه و رسماش الگوي نسل جوان شد. به ياد ميآورم جوانهايي را كه خود را همچون او ميآراستند. زحمتكشان طبقة فرودست جامعه، با غرور و سرفراز در خيابانها راه ميرفتند و بر زرقوبرق زندگي توانگران غبطه نميخوردند.
زماني زندهياد احمد شاملو سرود: «دريغا كه فقر چه آسان احتضار فضيلت است»، اما علي بيغم فضيلت را فراتر از آن ميداند كه فقر ماية احتضارش شود. ميتوان فقير و بافضيلت بود. او ميگويد: «پول و ثروت خوشبختي نميآورد.» اين حرف پيشتر نيز در فيلمهاي سيامك ياسمي ـ كارگردان گنج قارون ـ بارها تكرار شده است. سيامك ياسمي، فرزند دكتر رشيد ياسمي، استاد صاحبنام ادبيات فارسي بود. نياكانش در كرمانشاه مقام و منزلتي خاص داشتند. بنا به اعتبار آثارش، او خلقوخو و راه و رسم اشراف و نوكيسههاي تازه به دوران رسيدة زمانة خود را ميشناخت. در فيلمهايش اين طبقه را به باد تمسخر و انتقاد ميگرفت و ميان فرودستان جامعه فضيلتي ميديد كه اشراف از آن بهره نداشتند. اين طرز نگاه به جايگاه طبقات اجتماعي خوشايند پسند عامة مردم بود كه با گنج قارون به اوج رسيد و پديدهاي شد. پس از موفقيت بيمانند اين فيلم، خيلي ها خواستند آن را سرمشق و الگوي كار قرار دهند و همتايش را بسازند و ساختند. موج تقليد به راه افتاد و سالها ادامه يافت اما هيچيك گنج قارون نشد. حتي سيامك ياسمي هم نتوانست شاهكارش را تكرار كند. گنج قارون در تاريخ سينماي ايران يگانه ماند.
زندهياد محمدعلي فردين با ايفاي نقش علي بيغم، بلندترين قلة شهرت و محبوبيت را فتح كرد. او با قامت مردانه، چهرة مهربان و دوستداشتني و خندة دلنشيناش، انگار براي همين نقش آفريده شده بود. مردم كه فردين را در نقش علي بيغم شناختند، ديگر در نقش ديگري باورش نميكردند. بيترديد حضور اين بازيگر با آن نرمش چشمگير در ايفاي نقش در نقش، علي بيغم را ماندگار كرد. سهم فردين در موفقيت گنج قارون انكارناپذير است.
برخي جاذبة فريبندة رقص و آواز را دليل اصلي موفقيت اين فيلم ميدانستند و نكتهاي فراتر از سرگرمي سخيف و پيشپاافتاده در آن نميديدند. با اين پندار، ارزش حضور فردين بهعنوان بازيگري خوشذوق و توانا و حرف و پيام فيلمي چون گنج قارون ناشناخته ماند. با اين نگرش، فيلمهاي بيشماري ساخته شدند و به نمايش درآمدند، چهبسا، كمابيش پرفروش هم بودند اما گذشت زمان خيلي زود خاطرةشان را محو كرد، در حالي كه گنج قارون هنوز هم ـ جدا از جاذبة رقص و آواز ـ ميتواند، انبوه تماشاگران را تحتتأثير قرار دهد، زيرا بيش از آنكه بخواهد فقط با ترفندهاي پوشالي تماشاگرانش را به هيجان بياورد. با مردم دربارة آرزويي شورانگيز، هرچند دستنيافتني حرف ميزند. اين كه روزي شر و پليدي از ميان برود و دارا و ندار، زورمند و ناتوان كنار هم سر يك سفره بنشينند و با هم صفا كنند. رگ و ريشة اين «آرزوي دستنيافتني» را در قصهها و افسانههاي عاميانه مثل ماهپيشوني خودمان و سيندرلاي فرنگيها ميتوان يافت.
وقتي قصة گنج قارون شروع ميشود، «پزشكان از معالجة قارون ثروتمند معروف نااميد شدهاند. روزنامة اطلاعات خبر بيماريمرگبار او را با تيتر درشت اعلام ميكند؛ «قارون ثروتمند مشهور در آستانة مرگ». بعد قارون را ميبينيم؛ دلزده از تجمل اشرافيت و خسته و مأيوس و تنها، بيزن و فرزند، در انتظار مرگ است. اما بازي سرنوشت، نقش ديگري برايش رقم ميزند و... آخر قصه، او ديگر قارون نيست. خودش ميگويد: «قارون مرد، من اسمال بيكله هستم» مرگ مجازي قارون كنايهاي است بر اينكه قارونها ماندني نيستند. اقتدارشان دوامي ندارد. دير يا زود فرو ميريزند و تماشاي فروريختنشان براي مردم لذتبخش است.
سالهاست بيشتر گنج قارونيها مردهاند: فردين/ علي بيغم. آرمان/ قارون. ظهوري/ حسن جغجغه. حالتي/ پيشكار قارون. ماروتيان/ زرپرست و... سيامك ياسمي (كارگردان و تهيهكننده)، احمد شيرازي (فيلمبردار)، ابراهيم زماني آشتياني (نويسندة فيلمنامه)... آنها هم كه ماندهاند، در گنج انزوا روزگار ميگذرانند. سينمايي كه در آن نخستينبار گنج قارون را ديدم، همان سالها آتش گرفت و سوخت و جايش را به بازار كويتيها داد.
منش و مرام علي بيغم كه ميگفت: «بايد به بيچارهها كمك كرد» كمكم رنگ ميبازد. يكبار شاهد بودم در مترو جواني بلند شد تا جايش را به پيرمردي بدهد، دوستش او را دوباره نشاند و گفت: «بشين بابا فردينبازي درنيار»! خب، زمانه عوض شده، شعار «پول و ثروت خوشبختي نميآره» خيليها را به خنده واميدارد. دور، دور كساني است كه ميگويند: «پول بده رو سبيل شاه نقاره بزن»!
اما من هنوز گنج قارون را دوست دارم.



